X
تبلیغات
*******

*******

رهایم کن ...

رهــايــم كــن
تنــها
بــا همــين خيــال خــام
كــنــار رويــاي بــودنــت . .
مي خــواهــم
بــه حــال خــودم بــاشــم . . .

بــا خيــالــت همــيشــه
خــنــده هســت
بــوســه هســت
شــادي هســت

انــگــار همــه چيــز
بــوي خــوشبــختي میــدهــد . . .

دلــخــوشي هــايــم كــوچــك
و دلــم قــانــع اســت . . .

از روزي كــه خيــالــت اينــجاســت
آينــه را هــم پــاك نكــردم
مبــادا
چشــم در چشــم ِ حقيقت شــوم

اصــلا
حــقيــقت بــاشد سهــم تــو
خيـــال خـــام بــراي مــن
فــقــط
رهــايــم كــن . . .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 21:22  توسط غریبه  | 

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی ھست و چراغی مرده.
می کنم ، تنھا، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ھا.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ھا.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ھا ساز کند پنھانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
ھردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را ھم غم ھست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 22:11  توسط غریبه  | 

بعضی وقتا هست که دوس داری کسی کنارت باشه… 

محکم بغلت کنه…

بذاره اشک بریزی راحت شی….

بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم “

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 0:30  توسط غریبه  | 

دروغ ...

نگـــــــران نباش، حــــال مـــن خـــــــوب اســت

بــزرگ شـــده ام … دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم

آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”

آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…

راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…

” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب… 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 18:39  توسط غریبه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 14:16  توسط غریبه  | 

بى تو نه شعر مى چسبد! نه مرور خاطره ! نه سیگار!من دلم آغوش مى خواهد! مى فهمى؟؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 14:3  توسط غریبه  | 

قلب شکسته ...

دل من سخت شکست

اما هيچکس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟!

از خودم ميپرسم آيا ارزش قلب من از شيشه پنجره هم کمتر است؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 14:0  توسط غریبه  | 

بعضی زخمها هست که هر روز صبح ،

باید پانسمانش را باز کنی وروش نمک بپاشی !

تا یادت نرود… دیگر ،سراغ بعضی آدما نبــاید رفت !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 13:58  توسط غریبه  | 

به دامن این آسمان خدا یک ستاره ندارم..

گُهر که نگو .. در زمانه یکی سنگ خاره ندارم..

کجا بروم؟ با که می بزنم؟ آشنای دلم کو؟..

به گریه مگر غم رود زمیان؟ من که چاره ندارم..

به دامنِ این آسمان خدا، یک ستاره ندارم..

ترانه ی عاشقی دگر شد افسانه، که مانده تنها به جا.. نشانِ پروانه، در این زمانه..

چه کردم ای ماهِ من ؟ تو این چنین سرکش.. به هر زمان میکشی مرا به صد آتش به یک بهانه..

کجا بروم؟ با که می بزنم؟ آشنای دلم کو؟...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 20:13  توسط غریبه  | 

به همین سادگی...

دلتنگـی ؛ پیچیــده نیســت...


یک دل..


یک آسمان..


یــک بغــض


و آرزوهــای تـَـرک خـورده !


به همین ســادگـی ...!...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 20:12  توسط غریبه  | 

باز هم دلتنگی ...
باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی...
باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت....!
اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم...
اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم...
اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با عروسک هایم پر نمی کنم....
تمام عروسک هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم
تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد!!!
تو فقط بیا....
بگو که می آیی ...
سالهاست گوشهایم در انتظار شنیدن نجوایی آشناست!!!
بگو که می آیی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 23:28  توسط غریبه  | 

دل شکسته

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 23:27  توسط غریبه  | 

دلم گرفته ...

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 23:26  توسط غریبه  | 

خدا آزاد هست..چون تنهاست...


من تنهام..چون آزادم...


گاهی وقتا, باید عشق رو فقط تو کتابها خوند و حس کرد...


عشق این روزها...


نمیدانم..


عشق در واژگان ذهن من, آزادی بود..رهایی از هرچه بند و قید است..


اما..


به اسارت کشیده شدنم..غیر معمول بود..


کاش غمش..فقط درد دوری بود..درد دل تنگی..


اما..


اسیر عذاب دردناک شدنم..فراری میدهد مرا..از خودم..از آینه..از آدم ها..


می خواهم وجودم را برهانم..


نه از عشق..


از این اسارت ظالمانه..


برای آزادی گاهی باید قربانی کرد..


دل را..
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 14:19  توسط غریبه  | 

خدا...

خـدایا دوستت دارم. .واسه هـرچی که بخـشیدی . .همیشـه این تو هـستی که حـالم رو پـرسیدی. .!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 15:2  توسط غریبه  | 

چه سخت ..! هم ابر باشد !.. هم باران باشد ..! هم خیابان ِ خیس باشد . امـــــا.. نه تـــــو باشی .. نه دستی برای فشردن باشد !.. نه پایی برای قدم زدن باشد و .. نه نگاهـــی برای زل زدن
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 14:59  توسط غریبه  | 

  از عشق که....نه.... اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله، از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!، چرا.........می ترسم!...... من از لحظه ای که چشم های تو، بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند! من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد، می ترسم! اما اگر راستش را بخواهی! نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب! می ترسم یا نه؟! فقط می دانم که.....محتاجم! محتاج سکوت ستاره! محتاج لطافت صبح! محتاج صبر خدا! من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم! من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد! من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم! من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم! من محتاج توام! محتاج نگاه تو، محتاج لبخند تو، محتاج احساس تو، همین! از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد! من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی! با یک هوا هق هق! با یک جفت نگاه خیس! من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم! که ببارد،....که برای من بشود، بهانه ای از جنس معجزه! تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....  
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:27  توسط غریبه  | 

تو را همچون گوهری در صدف یافتم و تا ابدیت از تو محافظت خواهم كرد



تو را همچون زیبائی آسمان یافتم و همیشه در تو پرواز خواهم كرد



تو را همچون دریا یافتم و همیشه در تو خواهم بود



زیرا تنها  هستی و عشقم تو هستی



همیشه زنده باش كه از زنده بودن تو من نیز زنده خواهم بود



همیشه شاد باش كه از شادیت دل من نیز شاد خواهد بود



همیشه با محبت باش چون محبتت نیازم خواهد بود



دوستت دارم . . . خوبم ، بهتر از تو هرگز ندیده ام و نخواهم دید تا ابدیت



دوستت دارم و همیشه دوستت خواهم داشت تا ابدیت
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:12  توسط غریبه  | 

دوستت دارم

تو را چون نقش دریا دوست دارم

تو را چون عطر گلها دوست دارم

منم چون ماهی افتاده در خاک

تو را مانند دریا دوست دارم

بخند ای غنچه گلزار هستی

که من خندیدنت را دوست دارم

به باغ خاطره ای لاله سرخ

تو را تنهای تنها دوست دارم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:50  توسط غریبه  | 

من و تو

اغازگر پله های عشقیم

پله های سبز زندگی

پله های از شور جوانی

روز اشنای دل هاست

روز اغاز دفتر اشک هاست

که با چشم می نویسیم

از دل شیدای عاشق

از سر سپردگی سودای عشق

از رازهای نهفته ی عشق

از پرواز دل در اسمان عشق

از ناله های شبانه ی عشق

از انتظارهای بی پایان عشق

برای رسیدن به وصال دوست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:48  توسط غریبه  |